سه شنبه سی ام مرداد 1386
:. شيطان و هاجر .:
ناخود آگاه اين مهر پدرى بيش از پيش مشغولش كرد. به همان اندازه كه محبت فرزند در دلش جاى گرفت از محبت به خدا كه ابراهيم به آن اعتراف داشت كم شد.
به گفته قرآن مجيد: نبايد در يك سينه بيش از يك قلب و در يك قلب بيشتر از يك محبت باشد)).(497) آن هم محبت به خدا و هر چه غير از آن است بايد بيرون رود؛ حتى محبت فرزندش اسماعيل نيز بايد جاى خود را به خدا بدهد و قلب پدر مالامال از عشق او باشد.
شب در عالم خواب به ابراهيم گفته مى شود: فرزندت را قربانى كن ! اين خواب را در يك شب چند مرتبه (يا در چند شب پياپى ) ديد. يقين كرد كه خواب شيطانى نيست بلكه رحمانى است .
صبح پيش هاجر ((مادر)) اسماعيل آمد و گفت : در اين نزديكى ها دوستى صميمى دارم ، مى خواهم فرزندم را پيش او ببرم .
اى هاجر! سر و صورت او را شست و شو ده ، موهايش را شانه كن ، عطر و عنبر به زلفانش بزن ، خوش بويش نما، لباس هاى زيبا بر اندام دل آراى او بپوشان ، بر چشم هاى جذاب و درشت او سرمه بكش و آماده ميهمانى كن . در ضمن ، كارد و طنابى مهيا نما؛ زيرا ممكن است دوست و صاحب خانه بخواهد قربانى كند و جلوى پاى ما خون بريزد، كارد و طناب نداشته باشد؟!
هاجر هم طبق گفته شوهر خود عمل كرد و دست اسماعيل زيبا و جوان را در دست پدر نهاد و مقدارى هم نان به آنان داد.
در اين هنگام ، شيطان به فقان آمد، از تعجب انگشت حيرت به دهان گرفت ! شگفتا! چه قدر مطيع فرمان ؟ چه اندازه تسليم ؟ بعد از يك عمر در آرزوى فرزند بودن و الان دل از او بريدن ! بايد چاره اى كرده و نگذاشت اين دستور عملى شود، بايد فكرش را منصرف كنم ، وسوسه اش نمايم . انديشيد از چه راهى داخل شوم ، كدام راه نزديك تر به مقصود است . از راه عاطفه وارد مى شوم . مهر مادرى را به جوش مى آورم . مادر را تحريك مى كنم و او زود فريب مى خورد. او زن است و سست ايمان ، براى نجات فرزندش دست به هر كارى مى زند، جلوى فرزند را مى گيرد، نمى گذارد با پدر برود، گريه مى كند، اشگ مى ريزد، فغان سر مى دهد، التماس مى نمايد، دليل و برهان مى آورد؛ و خلاصه او بهترين وسيله براى جلوگيرى از دستور و فرمان الهى است .
| چون روان شد از پى قربان |
| شد بلند از جان اهريمن عويل |
| آن عدوى پشت در پشت كهن |
| دشمن ايمان و عقل و جان من |
| آن حسود بى نواى بى خرد |
| هر دمى صدنيش حسرت مى خورد |
| از حسد شيطان جگر را چاك كرد |
| بر زمين افتاد و بر سر خاك كرد |
| گفت : آمد وقت آن ،اى دوستان ! |
| رخنه اندازيم در اين خاندان |
| رخنه در ركن نبوت افكنيم |
| تيشه اى بر ريشه خلت (498) زنيم |
| هين بگفت و چاره جويى سازد كرد |
| خدعه و دستان و مكر آغاز كرد |
گفت : به كجا مى روند؟ در پاسخ گفت : به ديدن دوستشان . گفت : ابراهيم حقيقت را به تو نگفته ، مى خواهد او را بكشد. هاجر گفت : ابراهيم پيامبر مهربانى است ، قاتل نيست ، تا كنون او كسى را نكشته است ، او علاقه زياد به فرزندش دارد. علاوه بر آن ، از اسماعيل گناهى سر نزده است كه مستحق قتل باشد!
شيطان گفت : مگر نديدى كارد و ريسمان با خود برد، مى گويد: خدا به او دستور داده و در خواب ديده كه بايد اسماعيل را بكشد.
هاجر فورا جواب داد: اگر خدا گفته من راضى ام .اى كاش ! مرا از مغرب تا مشرق زمين چون اسماعيل و از اسماعيل بهتر بود و همه را در راه خداوند مى دادم !!
| زين طمع شيطان چه پيرى قد كمان |
| شد به سوى خانه هاجر روان |
| حلقه بر در زد، عصا بر دست او |
| دام صيد عالمى در شست او |
| گفت : پيرى ناصح و فرزانه ام |
| آشنا جانم به تن بيگانه ام |
| خير خواهم ، دوستم آگه ز كار |
| عاقبت بين ، پندگو و هوشيار |
| سوى من خوانيد آن بيچاره زن |
| آن نگار مبتلاى ممتحن |
| تا به او سازم عيان رازى عيان |
| آگهش سازم زمكر آسمان |
| هاجر آمد لرز لرزان پشت در |
| گريه ها سر كرد چون ابر بهار |
| گفت : با تو چون بگويم اين خبر |
| چون به جانت افكنم شور و شرر |
| گرنهان سازم به سوزد استخوان |
| ور بگويم : آتش افتد در زبان |
| آه از اسماعيل آن سرور روان |
| صد هزار حيف از آن نوجوان |
| گفت : چون شد او بگو اى گنده پير |
| اى زبانت شعله و لفظت شرير |
| گفت : مى دانى كه ابراهيمى زار |
| مى برد او را كجا اين دل فكار |
| گفت : آرى سوى مهمانيش برد |
| جانب سلطان ايوانش برد |
| گفت : مهمانى كجا سلطان كجاست |
| بزم كو و سفره كو، ايوان كجاست |
| برد او را سوى زندان فنا |
| بهر كشتن برد او را در منا |
| برد او را تا بريزد خون او |
| صد دريغ از آن رخ گلگون او |
| برد او را تا جدا سازد سرش |
| افكند در خاك و در خون پيكرش |
| گفت : هاجر با وى اى فرتوت گنگ |
| اى زبانت لال باد و پاى لنگ |
| كى پدر كشته است فرزندى به تيغ |
| كى كند خورشيد ماهى زير ميغ |
| خاصه فرزندى چون اسماعيل من |
| و آن پدر هم آن خليل بت شكن |
| خاصه او را نى گناهى نى خطا |
| بى گنه كشتن كجا باشد روا |
| گفت : مى گويد كه فرمان خداست |
| آنچه فرمان خدا بر من رواست |
| گفت : هاجر: چون بود فرمان او |
| صد چو اسماعيل من قربان او |
| من از او، فرزند از او، شوهر از او |
| جسم از او و جان از او سر از او |
| كاش مى بودى مرا سيصد پسر |
| همچو اسماعيل با صد زيب و فر |
| جمله را در راه او مى كشتمى |
| كاكلش در خاك و خون آغشتمى |
| اين بگفت و خاك را در بست و رفت |
| اهرمن را هم كمر بشكست و رفت (499) |
نوشته شده توسط : : سید هادی : : در 10:46 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و هفتم مرداد 1386
:. اندرزهاى شيطان به نوح .:
در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام آمده : - بعد از آن كه نوح از هر حيوانى يك جفت نر و ماده ، به كشتى برد - تا از غرق شدن نجات يابند و بعدا نسل آنها زياد شود، نوبت به الاغ رسيد، نوح به سوى الاغ آمد تا آن را به درون كشتى ببرد، الاغ سرپيچى كرد و نرفت ؛ زيرا شيطان در دست و پاى او را قرار گرفته بود. وقتى نوح سرپيچى الاغ را ديد، فرمود: اى شيطان ! داخل شو! الاغ رفت . و شيطان هم همراه الاغ داخل كشتى رفت بدون آن كه نوح متوجه شود. وقتى كشتى روى آب قرار گرفت چشم نوح به شيطان افتاد كه گوشه اى نشسته بود. گفت :اى ملعون ! گم شو، چه كسى ، به تو اجازه داد وارد شوى ؟ پاسخ داد: خودت ! وقتى كه مى خواستى الاغ را سوار كنى ، گفتى :اى شيطان ! داخل شو، من هم داخل كشتى شدم .
شيطان گفت : آيا مى خواهى دو چيز به تو ياد دهم ؟! نوح فرمود: من احتياج به گفتار تو ندارم ، اما هر چه مى خواهى بگو، شيطان گفت : آن دو چيز يكى حرص است كه از آن دورى كن ؛ چون آدم و حوا به خاطر حرص از بهشت خارج شدند.
دوم حسد است ، از آن هم بپرهيز! چون حسد باعث شد كه خداوند مرا از بهشت خارج كرد. خداوند به حضرت نوح وحى كرد كه هر دوى آنها را بپذير، اگر چه خودش ملعون است .(491)
بعضى رواياتى كه از معصومان عليهم السلام نقل شده ، علت راندن شدن شيطان را از درگاه الهى ، حسد بردن آن ملعون دانسته و سجده نكردن در مقابل آدم را ناشى از همين خوى او بر شمردند.
حضرت على عليه السلام در اين باره فرمود: الحسد معصيه ابليس الكبرى ((حسد، معصيت و نافرمانى شيطان بزرگ بود)).(492)
امام صادق عليه السلام در حديثى كه حسد را به دو قسم تقسيم فرموده ، چنين مى گويد: يك قسم حسد غفلت و ديگرى حسد فتنه است . آنگاه در مورد قسم دوم مى فرمايد: حسد دوم ، بنده را به كفر و شرك مى كشاند. به واسط حسد بود كه شيطان دستور خدا را رد كرد و از سجده به آدم خوددارى نمود.(493)
| كافران هم جنس شيطان آمده |
| جانشان شاگرد شيطانان شده |
| صد هزاران خوى بد آموخته |
| ديده هاى عقل و دل بر دوخته |
| گمترين خوشان به زشتى آن حسد |
| آن حسد كه گردن ابليس زد |
| از خدا مى خواه دفع اين حسد |
| تا خدايت وارهاند از جسد(494) |
اميرالمؤمنين عليه السلام در حديث ((اربعه ماءه )) شماره 311 فرمود: هرگاه انسان خود را آماده براى نماز اول وقت كرد شيطان مى آيد در مقابلش مى ايستد و از روى حسد به خاطر نعمت هايى كه خداوند در عوض اين نماز به او مى دهد و آن ملعون خود از آن محروم شده ، به وى مى نگرد.(496)
| ور حسد گيرد تو را ره در گلو |
| در حسد ابليس را باشد غلو |
| كو ز آدم ننگ دارد از حسد |
| با سعادت جنگ دارد از حسد |
| عقبه اى زين صعب تر در راه نيست |
| اى خنك آن كش حسد همراه نيست |
| اين جسد، خانه حسد آمد باران |
| كز حسد آلوده گردد خاندان |
| خانمان ها از حسد گردد خراب |
| بازشاهى از حسد گردد غراب |
| خاك شو مردان حق را زير پا |
| خاك بر سر كن حسد را هم چو ما |
نوشته شده توسط : : سید هادی : : در 11:28 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386
:. تمثل شيطان به صورت انسان .:
از ثعلبه بن زيد انصارى نقل شده كه گفت : از جابر عبدالله انصارى شنيدم ، مى گفت : ابليس چهار بار به صورت چهار نفر مجسم شد.
اول به صورت سراقه بن جعشم :
در جنگ بدر به صورت سراقه در آمد و به كفار قريش گفت : امروز هيچ كس بر شما غالب نخواهند شد؛ زيرا شما با داشتن اين همه نفرات و ساز و برگ جنگى ارتشى شكست ناپذير هستيد. وانگهى من نيز در كنار شما هستم و به وقتش چون يك همسايه وفادار و دل سوز از هيچ گونه حمايتى دريغ ندارم .(486)
دوم به صورت منبه بن حجاج :
در روز عقبه به قيافه او در آمد و فرياد كرد: اى ياران ! محمد و كسانى كه از دين برگشتند كنار عقبه اند. آنها را دريابيد. حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم به انصار فرمود: نترسيد! چون صداى او به كسى نمى رسد.(487)
سوم به صورت پيرمردى از اهل نجد:
روزى كه كفار مكه در ((دار الندوه )) براى مشورت در مورد قتل پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم اجتماع كردند، شيطان به صورت پيرمرد نجدى وارد مجلس شد و دستورهاى لازم را در اين باره داد. خداوند او را آگاه كرد و فرمود: به ياد بياور زمانى را كه مشركان مكه نقشه مى كشيدند تو را يا به زندان اندازند يا به قتل رسانند و يا تبعيد كنند، و چاره انديشى مى كردند، ولى خدا نقشه آنان را نقش بر آب كرد.(488)
چهارم به صورت مغيره بن شعبه :
روزى كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم رحلت فرمود، آن لعين به صورت مغيره در آمد و در ميان مهاجر و انصار فرياد زد: اى مردم ! خلافت را مانند پادشاهان ايران و قيصران روم قرار دهيد. هر كس بعد از خود آن را به فرزندان يا خويشانش وصيت كند و آن را در اختيار بنى هاشم قرار ندهد تا آنها هم در اختيار فرزندان خود قرار دهند.(489)
آن ملعون براى اين كه با پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم مخالفت نمايد و ايشان را از بين ببرد، در اين چهار جا به صورت انسان در آمد.
اول به صورت سراقه بن جعشم :
در جنگ بدر به صورت سراقه در آمد و به كفار قريش گفت : امروز هيچ كس بر شما غالب نخواهند شد؛ زيرا شما با داشتن اين همه نفرات و ساز و برگ جنگى ارتشى شكست ناپذير هستيد. وانگهى من نيز در كنار شما هستم و به وقتش چون يك همسايه وفادار و دل سوز از هيچ گونه حمايتى دريغ ندارم .(486)
دوم به صورت منبه بن حجاج :
در روز عقبه به قيافه او در آمد و فرياد كرد: اى ياران ! محمد و كسانى كه از دين برگشتند كنار عقبه اند. آنها را دريابيد. حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم به انصار فرمود: نترسيد! چون صداى او به كسى نمى رسد.(487)
سوم به صورت پيرمردى از اهل نجد:
روزى كه كفار مكه در ((دار الندوه )) براى مشورت در مورد قتل پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم اجتماع كردند، شيطان به صورت پيرمرد نجدى وارد مجلس شد و دستورهاى لازم را در اين باره داد. خداوند او را آگاه كرد و فرمود: به ياد بياور زمانى را كه مشركان مكه نقشه مى كشيدند تو را يا به زندان اندازند يا به قتل رسانند و يا تبعيد كنند، و چاره انديشى مى كردند، ولى خدا نقشه آنان را نقش بر آب كرد.(488)
چهارم به صورت مغيره بن شعبه :
روزى كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم رحلت فرمود، آن لعين به صورت مغيره در آمد و در ميان مهاجر و انصار فرياد زد: اى مردم ! خلافت را مانند پادشاهان ايران و قيصران روم قرار دهيد. هر كس بعد از خود آن را به فرزندان يا خويشانش وصيت كند و آن را در اختيار بنى هاشم قرار ندهد تا آنها هم در اختيار فرزندان خود قرار دهند.(489)
آن ملعون براى اين كه با پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم مخالفت نمايد و ايشان را از بين ببرد، در اين چهار جا به صورت انسان در آمد.
نوشته شده توسط : : سید هادی : : در 11:39 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه هجدهم مرداد 1386
:. شيطان دستور دين جديد مى دهد .:
شيطان پيش او آمد و گفت :اى فلانى ! تو نتوانستى دنيا را نه از راه حلال و نه از راه حرام به دست آورى . آيا مى خواهى تو را راهنمايى كنم به كارى كه دنياى تو رونق پيدا كند و همه از تو تبعيت نمايند؟
در جواب گفت : بلى ! شيطان گفت : برو براى خود دينى انتخاب كن و مردم را به آن بخوان . او هم همان كار را كرد. مردم دور او را گرفتند و از وى حمايت كردند، دنيا هم به او روى آورد. بعد از مدتى به اشتباه خود پى برد و گفت : چه كار خلافى كردم ، مردم را گمراه و از دين حق بيرون كردم . ديگر توبه ام قبول نمى شود مگر آن كه كسانى را كه گمراه كرده ام ، آگاه كنم و به راه راست برگردانم .
آنها را گرد آورد و برايشان صحبت كرد و گفت :اى مردم ! اين دينى كه من شما را بدان دعوت كردم ، دين باطلى بود و من آن را به وجود آورده بودم . آن را رها كنيد و به دنبال حق و حقيقت رويد. آنها در جواب گفتند: تو دروغ مى گويى ، همان دين ، حق است ! تو درباره آن شك كرده اى و از آن برگشته اى . آن شخص وقتى چنين ديد، زنجيرى به گردن خود انداخت و ميخ هايى به آن زنجير بست و گفت : من خودم را باز نمى كنم تا اين كه خداوند توبه مرا بپذيرد.
خداوند به پيغمبر آن زمان وحى كرده كه : اى پيامبر! به فلانى بگو: قسم به عزت و جلالم ، اگر آن قدر مرا بخوانى تا بند بندت از هم جدا شود، توبه ات را قبول نمى كنم ، مگر اين كه آن كسانى را كه با اين دين از دنيا رفته اند، زنده كنى و از گمراهى نجات دهى .(485)
نوشته شده توسط : : سید هادی : : در 18:44 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه هفدهم مرداد 1386
:. شيطان شتر عايشه .:
وقتى عمر، لشكر به جنگ پادشاه عجم مى فرستاد، صاحب شتر، آن را آورده بود در مدينه تا بفروشد. سلمان فارسى ، هر وقت آن شتر را مى ديد، سنگ بر مى داشت و به آن مى زد!
ساربان مى گفت :اى سلمان ! تو كه اذيت كننده نبودى ! چرا بدون دليل شتر مرا مى زنى ؟ اين شتر تو حيوان نيست ، بلكه شيطان است و از طايفه جن . اسم آن ((عسكر)) فرزند كنعان است .
من آن را مى شناسم !اى ساربان اين جا كسى شتر تو را نمى خرد، اگر مى خواهى آن را بفروشى به حوئب ببر، آن جا به هر قيمت بخواهى از تو مى خرند، او هم شتر را برد همان جا كه سلمان گفته بود.
وقتى عايشه از مكه برگشت ، طلحه و زبير او را فريفتند كه بايد به خون خواهى عثمان برخيزى . گفتند: بايد برويم در بصره از آن جا جمعيت برداريم و با على جنگ كنيم .
در راه كه مى آمدند، خواستند شترى براى هودج عايشه بخرند كه از شتران ديگر قوى و بلند و نمايان تر باشد. همين ((عسكر)) پسر كنعان را آوردند و عايشه آن را ديد پسنديد. صاحب شتر شروع كرد تعريف كردن كه چقدر قوى است ، زيرك و باهوش است ، تا جايى كه گفت : تربيتش كرده ام ، وقتى صدا مى زنى مى آيد! وقتى گفتى برو، مى رود. صدايش صدا زد و گفت : ((عسكر، عسكر)) شتر پيش وى آمد.
همين كه عايشه اسم ((عسكر)) را شنيد، گفت : برگردانيد، من بر اين شتر سوار نمى شوم . گفتند: اى خانم ! از اين شتر بهتر پيدا نمى شود، به درد ما مى خورد، خوب شترى است . جواب داد: پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مرا از سوار شدن بر آن منع فرموده ، برويد شتر ديگرى بياوريد.
چون آنها شترى از اين بهتر پيدا نكردند، افسار و جهاز و زانو بندش را تغيير دادند و داخل شتران ((يعلى بن منبه )) كردند. شترى كه با يك اهدايى به منظور كمك به طرف داران عايشه تهيه ديده شده بود. تا با على بجنگند. اين حيوان را پيش او آوردند و گفتند: اين قوى تر و از آن شتر بهتر است . بعد محمل عايشه را بر آن بستند و به بصره آمدند و آن شهر را تصرف كردند، بيت المال را تقسيم نمودند، مردم را براى جنگ با على شوراندند و گفتند: مقصود عايشه همسر پيامبر، خون خواهى عثمان است ، صد وبيست هزار نفر از دور و نزديك جمع كردند، در حالى كه لشكر على از دوازده هزار تا بيست هزار نفر نوشته شده . محمل عايشه آماده شد، صفحه هاى آهنى بر آن كوبيدند، تا آسيبى به عايشه نرسد و پرچمى بالاى آن بستند. جنگ شروع شد. در آن دست هفتاد نفر كه بر مهار شتر بود قطع شد. دست هر كس را قطع مى شد، ديگرى مى آمد جلوى شتر و مهار او را به دست مى گرفت ، حدود هفده هزار نفر از لشكر عايشه و دويست نفر از لشكر حضرت على كشته شدند.
حضرت على عليه السلام فرياد مى زد كه خود را به ((شتر)) رسانيد و آن را پى كنيد؛ كه آن شيطان است و تا كشته نشود مردم متفرق نمى شوند. اول محمد بن حنفيه قصد ((شتر)) كرد ولى كارى از پيش نبرد. امام حسن عليه السلام جلو رفت و نيزه اى بر حيوان زد و برگشت . مالك اشتر خود را به ((عسكر)) رسانيد و يك پايش را قطع كرد. يكى از لشكريان عايشه شانه خود را زير ران شتر قرار داد كه زمين گير نشود. مالك او را هم كشت . شتر تا مدتى روى سه پا ايستاده بود. على عليه السلام فرمود: از شياطين زير شتر را گرفته پايش را بزنيد. وقتى ((عسكر)) را كشتند، مردم متفرق شدند و جنگ خاتمه يافت .(484)
داستان جنگ جمل مفصل است . ما قصدمان فقط ((شتر)) عايشه بود تا بدانيم كه آن ماءمور شيطان بود. داستان جنگ جمل در كتاب تاريخ اميرالمؤمنين عليه السلام آمده است .
نوشته شده توسط : : سید هادی : : در 13:36 | | لینک به این مطلب
سه شنبه شانزدهم مرداد 1386
:. شيطان بارى غسل و نماز دل سوزى مى كند .:
همگى با اطمينان خاطر، شب را تا صبح خوابيدند، پس از آرامش و تجديد قوا به قصد اقامه نماز صبح ، از خواب بيدار شدند، در حالى كه عده اى زياد جنب شده و احتياج به غسل داشتند. بعضى مى خواستند وضو بگيرند، و گروه ديگر دچار تشنگى شده بودند.
چون كفار زودتر از مسلمانان چاه هاى آب را تصرف كرده بودند و آب در اردوگاه مسلمانان وجود نداشت ، شيطان در اين موقع ، وقت را غنيمت شمرد و در دل آنان وسوسه كرد و آنها را به فكر انداخت كه دشمنان شما چاه هاى آب را تصرف كردند و در حال رفاه به سر مى برند. ولى شما آب نداريد كه بخوريد، بايد در حال نجاست و جنابت و بدون وضو و غسل نماز بخوانيد، نماز با اين وضع فايده ندارد و نخواهد داشت .
خداوند متعال براى جلوگيرى از تاءثير وسوسه و فكر شيطان كه آن ملعون در دل آنان انداخته بود، فورا بارانى فرستاد، مسلمانان با آن آب باران كه در گوالها جمع شده بود، غسل كرده و وضو گرفته و لباس خود را پاكيزه نمودند، و با خاطرى آسوده مشغول جنگ شدند و بر مشركين غالب آمدند. آنها با آن همه نيرو شكست خوردند و فرار نمودند، عده زيادى هم كشته شدند.(483)
شيطان در اين هنگام از در خير خواهى مى گويد: نماز بدون غسل و وضو فايده ندارد و با اين وسيله مى خواهد مسلمين را سست و بى حال كند كه مشركين غالب شوند و آنان را از بين ببرند؛ ولى با كمك خداوند و نيروى لايزال الهى كار بر عكس مى شود و مسلمين كه اندك به حساب مى آمدند، بر كفار كه چند برابر آنان بودند پيروز شدند. اين شكست ، شكست شيطان بود كه كارى از پيش نبرد.
نوشته شده توسط : : سید هادی : : در 11:45 | | لینک به این مطلب
شنبه سیزدهم مرداد 1386
:. وسوسه هاى شيطان در نماز منار مى سازد .:
يك نفر مورد وثوق و عادل نقل كرد از اين رو، تصميم گرفتم بروم مسجد كوفه و در خلوت ، دو ركعت نماز با همه شرايط بخوانم . به مسجد رفته و مشغول نماز شدم . به قلب من افتاد كه مسجد كوفه با اين عظمت ، منار ندارد و بايد براى ساختن آن اقدامى كرد. به فكر مصالحى مانند گچ و سنگ افتادم ، كه از كجا بايد تهيه شود، با چه وسايلى بايد آورد، از چه راهى ، با كمك چه كسانى ، معمار و بنا و عمله چه كسانى باشند، چه قدر بودجه لازم دارد، چه شكلى بايد ساخته شود! وقتى منار را در ذهن ساختم ، از آن دو ركعت نماز هم فارغ شدم ، پيش خود گفتم : من آمدم منار بسازم ، نيامدم نماز بخوانم .(482)
| در نمازى يا كه مى سازى منار |
| اين نماز تو نمى آيد به كار |
| اين نمازى را كه خواندى ناصواب |
| از خداى تو نمى آيد جواب |
نوشته شده توسط : : سید هادی : : در 11:4 | | لینک به این مطلب

