شنبه سی و یکم شهریور 1386
:. شيطان مى خواست موسى را فريب دهد .:
صدوق از امام صادق عليه السلام نقل كرده : روزى حضرت موسى عليه السلام براى مناجات به كوه طور مى رفت . شيطان هم در پى او رفت . يكى از ملائكه بر او نهيب داد و گفت : از دنبال موسى كه كليم خدا است بر گرد، مگر به او اميد دادى ؟ شيطان گفت : آرى ، چنانچه پدر او آدم را به خوردن گندم اغوا كردم ، از موسى هم اميد دارم كه بر ترك اولى وادارش كنم - موسى متوجه شد - شيطان گفت :اى موسى كليم ! مى خواهى تو را شش جمله پند بياموزم ؟ موسى فرمود: خير، من احتياج ندارم ، از من دور شو.
جبرئيل نازل شد و گفت :اى موسى ! صبر كن ، و گوش بده . او الان نمى خواهد كه تو را فريب دهد. موسى ايستاد و فرمود: هر چه مى خواهى ، بگو. شيطان گفت آن شش چيز از اين قرار است :
اول : در وقت دادن صدقه به ياد من باش و زود بده كه من پشيمانت مى كنم ، اگر چه آن صدقه كم و كوچك باشد؛ چون ممكن است همان صدقه كم تو را از هلاكت نجات دهد و از خطر حفظ نمايد.
در احاديث زيادى آمده : اگر انسان در كار خيرى كه مى خواهد انجام دهد عجله نكند شيطان او را از راه مى زند و نمى گذارد انجام دهد.
دوم :اى موسى ! با زن بيگانه و نامحرم خلوت مكن ؛ چون در آن صورت من نفر سوم هستم و تو را فريفته و به فتنه مى اندازم و وادار به زنا مى كنم .
سوم :اى موسى ! در حال غضب به ياد من باش ، براى اينكه در حال غضب تو را بر امر خلاف وادار مى نمايم و آرزو مى كنم كه اولاد آدم غضب كند تا من مقصود خود را عملى سازم .
چهارم : نزديك چيزهايى كه خداوند از آنها نهى كرده مشو؛ چون هر كس به آنها نزديك شود من او را در آنها مى اندازم .
پنجم : در دل خود فكر گناه و كار خلاف مكن ؛ چون من اگر دلى را چركين ديدم به طرف صاحبش دست دراز مى نمايم و او را اغوا مى كنم ، تا آن كار خلاف را انجام دهد.
ششم : تا خواست ششم را بگويم ، جبرئيل نهيب داد به موسى و گفت :اى موسى ! حركت كن و گوش نده ، او مى خواهد در نصيحت ششم تو را بفريبد. موسى حركت كرد و رفت . شيطان صيحه كشيد و گفت :اى واى ! پنج كلمه موعظه را كه ريشه كار من در آنها بود شنيد و رفت . مى ترسم آنها را به ديگران بگويد و آنها هدايت شوند! من مى خواستم پس از پنج كلمه حق ، او را به دام اندازم ، او و ديگران را اغوا نمايم ولى از دستم رفت .(513)
جبرئيل نازل شد و گفت :اى موسى ! صبر كن ، و گوش بده . او الان نمى خواهد كه تو را فريب دهد. موسى ايستاد و فرمود: هر چه مى خواهى ، بگو. شيطان گفت آن شش چيز از اين قرار است :
اول : در وقت دادن صدقه به ياد من باش و زود بده كه من پشيمانت مى كنم ، اگر چه آن صدقه كم و كوچك باشد؛ چون ممكن است همان صدقه كم تو را از هلاكت نجات دهد و از خطر حفظ نمايد.
در احاديث زيادى آمده : اگر انسان در كار خيرى كه مى خواهد انجام دهد عجله نكند شيطان او را از راه مى زند و نمى گذارد انجام دهد.
دوم :اى موسى ! با زن بيگانه و نامحرم خلوت مكن ؛ چون در آن صورت من نفر سوم هستم و تو را فريفته و به فتنه مى اندازم و وادار به زنا مى كنم .
سوم :اى موسى ! در حال غضب به ياد من باش ، براى اينكه در حال غضب تو را بر امر خلاف وادار مى نمايم و آرزو مى كنم كه اولاد آدم غضب كند تا من مقصود خود را عملى سازم .
چهارم : نزديك چيزهايى كه خداوند از آنها نهى كرده مشو؛ چون هر كس به آنها نزديك شود من او را در آنها مى اندازم .
پنجم : در دل خود فكر گناه و كار خلاف مكن ؛ چون من اگر دلى را چركين ديدم به طرف صاحبش دست دراز مى نمايم و او را اغوا مى كنم ، تا آن كار خلاف را انجام دهد.
ششم : تا خواست ششم را بگويم ، جبرئيل نهيب داد به موسى و گفت :اى موسى ! حركت كن و گوش نده ، او مى خواهد در نصيحت ششم تو را بفريبد. موسى حركت كرد و رفت . شيطان صيحه كشيد و گفت :اى واى ! پنج كلمه موعظه را كه ريشه كار من در آنها بود شنيد و رفت . مى ترسم آنها را به ديگران بگويد و آنها هدايت شوند! من مى خواستم پس از پنج كلمه حق ، او را به دام اندازم ، او و ديگران را اغوا نمايم ولى از دستم رفت .(513)
نوشته شده توسط : : سید هادی : : در 21:7 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386
:. پندهاى شيطان به موسى .:
شيطان جواب داد: همان اميدى كه از پدرش حضرت آدم داشتم و حال آن كه او در بهشت بود.(511)
از معصومان عليه السلام نقل شده : روزى حضرت موسى عليه السلام نشسته بود، شيطان بر او وارد شد در حالى كه كلاهى رنگارنگ بر سر داشت . آن را از سر خود برداشت كنارى گذاشت و رفت نزديك حضرت موسى (ع ) سلام كرد. آن حضرت فرمود: تو كيستى ؟ گفت : شيطانم . فرمود: خدا خانه ات را خراب كند و تو را از مردم مؤمن دور دارد، اين كلاه راه راه رنگارنگ چيست ؟ گفت : دلهاى مردم را وسيله آن جذب مى كنم . موسى به او فرمود: به من خبر بده كه وقتى فرزند آدم گناه مى كند، چه موقع بر او مسلط مى شوى ؟ گفت : زمانى كه عجب او را بگيرد و عمل خود را بزرگ و زياد حساب كند و گناه خود را كوچك به حساب آورد.
| حق تعالى گفت با موسى به راز |
| كافر از ابليس روزى جوى باز |
| چون بايد ابليس را موسى به راه |
| گشت از ابليس موسى رمز خواه |
| گفت دائم ياددار اين يك سخن |
| من مگو تا تو نگردى مثل من |
| گر به موئى زندگى باشد تو را |
| كافرى نى بندگى باشد تورا |
نوشته شده توسط : : سید هادی : : در 21:50 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386
:. شيطان و صوفى .:
در حديثى طولانى آمده : روزى ((على بن محمد صوفى )) شيطان را ديد.
آن ملعون از ((صوفى )) پرسيد: چه كسى هستى ؟ جواب داد: من از فرزندان آدم عليه السلام هستم . شيطان گفت : ((لا اله الا الله )) تو از قومى هستى كه گمان مى كنند از دوستان خدايند. در حالى كه معصيت او را مى كنند! مى پندارند از دشمنان شيطان اند در حالى كه اطاعت او را مى نمايند!
((صوفى )) گفت : تو چه كسى هستى ؟ جواب داد: من صاحب قدرت و اسم بزرگ و طبل عظيم هستم . من قاتل هابيلم ، سوار شونده در كشتى نوحم ، پى كننده ناقه صالحم ، روشن كننده آتش ابراهيمم ، طراح قتل يحيايم ، غرق كننده قوم فرعون در رود نيلم ، به حركت آورنده وسائل سحر و جادو در برابر موسايم ، سازنده گوساله سامرى - براى انحراف و امتحان - بنى اسرائيلم ، من سازنده و صاحب اره بر فرق زكريايم ، حركت كننده با لشكر ابرهه براى خراب كردن خانه كعبه با فيلانم ، طراح قتل پيامبر اسلام در احد و حنينم ، به وجود آورنده لشكر صفينم ، من القا كننده و به وجود آورنده حسد روز سقيفه در قلوب منافقانم .
من صاحب هودج در روز جنگ بصره و بعيرم ، من شتر عايشه در روز جملم ، دشنام دهنده در روز عاشورا و كربلا به مؤمنانم ، من امام و رهبر، پيشوا و دستور دهنده منافقانم ، من بزرگ عهد و پيمان شكنانم ، من ركن و ستون ظالمانم ، گمراه كننده مارقينم ، نابود كننده اولينم ، به انحراف كشنده و گمراه كننده آخرينم ، ((ابومره )) نه مخلوق از گل بلكه خلق شده از آتشم ؛ غضب شونده رب العالمينم ، من لعنت و رانده شده خدا و فرشتگان و جن وانس و همه مخلوقاتم .
((صوفى )) گفت : تو را به حق آن خدايى كه به گردن تو حق دارد، مرا راهنمايى كن بر عملى كه به واسطه آن تقرب به خدا پيدا كنم و به واسطه آن در مشكلات روزگارم كمك بگيرم ، شيطان گفت : در دنيا به آن چه تو را كفايت كند قانع باش و كمك بگير بر آخرت خود به دوستى على بن ابى طالب و دشمن باش با دشمنان او. به درستى كه من عبادت كردم خدا را در هفت آسمان و معصيت نمودم او را در هفت زمين ، نيافتم هيچ ملك مقربى و نه نبى مرسلى را مگر اين كه به واسطه دوستى على عليه السلام به خدا نزديك شده باشد.
صوفى مى گويد: ناگهان از پيش چشمم غايب شد. آمدم پيش امام باقر عليه السلام و اين خبر را براى ايشان گفتم حضرت فرمود: آن ملعون شيطان بود كه به زبان ايمان آورد و در قلب خود كافر شده است .(510)
نوشته شده توسط : : سید هادی : : در 12:55 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386
:. شيطان و ذوالكفل .:
به دنبال همين فكر، مردم را جمع نمود و به آنان فرمود: چه كسى حاضر است بعد از من سه كار بكند تا او را به جاى خود خليفه گردانم ؟ آن سه كار اين است : اول اين كه روزها، روزه بگيرد؛ دوم شبها را به عبادت و بندگى خدا به پايان ببرد؛ سوم آن كه در ميان مردم اصلا غضب نكند.
يك نفر از آن ميان كه مردم او را با چشم بى اعتنايى نگاه مى كردند برخاست ؛ شايد ((ذوالفكل )) بود - گفت : من حاضرم عمل كنم ! اليسع توجهى نكرد. روز دوم باز در اجتماع مردم ، ظاهر شد و همان حرف ديروزى را تكرار كرد. مردم ساكت شدند مگر همان جوان .
((اليسع ))، آن جوان را خليفه خود قرار داد و خداوند هم او را به پيغمبرى منصوب كرد. او هم ، در ميان مردم به قضاوت مشغول شد و هيچ وقت غضب نكرد.
ابليس ، شياطين و طرف داران خود را جمع كرد و گفت : كدام يك از شما مى توانيد ((ذوالفكل )) را به غضب آوريد؟ يكى از آنها به نام ((ابيض ))(507) گفت : من . ابليس گفت : كار خود را شروع كن و به هر حيله كه مى توانى او را به غضب آور.
وقتى ((ذوالفكل )) اول ظهر دست از كار كشيد و به خانه آمد، براى استراحت و خواب آماده شد، شيطان بر در خانه او آمد. فرياد زد و گفت : من مظلوم واقع شدم ، به فريادم برسيد، من بر نمى گردم تا حقم گرفته شود. جناب ((ذوالفكل ))، انگشتر خود را از دست بيرون آورد و به او داد. فرمود: اين انگشتر را نشان طرف خود بده و با هم بياييد تا حق تو را بگيرم !
او هم رفت و فردا آمد، باز موقع خواب فرياد زنان گفت : من مظلوم واقع شدم !
دشمن من توجهى به انگشتر نداشت . دربان گفت : واى بر تو! ((ذوالفكل )) دو روز است نخوابيده ، بگذار بخوابد.
جواب داد: دست از او نمى كشم ؛ چون به من ظلم شده . دربان به ((ذوالفكل )) خبر داد. او هم نامه اى نوشت و مهر كرده به دست او داد كه به دشمن خود برساند. او رفت و روز سوم هنگام خواب آمد. فرياد زد و گفت : به نامه هم توجهى نكرد! و همواره فرياد مى زد، تا اين كه ((ذوالفكل )) بدون آن كه ناراحت شود و غضب كند، در هواى بسيار گرم بلند شد، دست شيطان را گرفت و گفت : برويم ، حق تو را بگيرم .
وقتى شيطان چنين ديد، دست خود را كشيد و فرار كرد و از خشم گرفتن او نااميد شد.
خداوند داستان اين پيامبر صابر را براى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله وسلم بيان مى كند(508)، تا اين كه ايشان هم در مقابل اذيت كفار، صبر كند. همان طورى كه پيامبران پيشين ، در مقابل بلاها و اذيت مشركان صبر مى كردند.(509)
نوشته شده توسط : : سید هادی : : در 12:37 | | لینک به این مطلب
شنبه هفدهم شهریور 1386
:. دستور سليمان به شياطين .:
((بعضى از شياطين جنى را مسخر سليمان كرديم كه در دريا غواصى كرده و يا به كارهاى ديگرى در دستگاه او بپردازند و ما نگهبان شياطين براى ملك سليمان بوديم )).(504)
((و شيطان را كه بناهاى عالى مى ساختند و از دريا جواهرات گران بها مى آوردند، نيز مسخر - داوود و سليمان - كرديم . عده اى ديگر از شياطين را به دست او به غل و زنجير كشيديم . اين نعمت سلطنت و قدرت از بخشش ما است .))(505)
ابوبصير از حضرت امام محمد باقر عليه السلام روايت كرده كه : حضرت سليمان فرمان داده بود شياطين براى بنا كردن ساختمان ، از محلى سنگ بياورند. تا آن كه روزى با ابليس ملاقات كردند. گفت : در چه حال هستيد؟ گفتند: در كار سختى هستيم كه طاقت آن را نداريم . ابليس گفت : مگر نه اين است كه شما در وقت بازگشت ، بار حمل نمى كنيد؟ گفتند: چرا. ابليس گفت : پس شما در راحتى هستيد. باد، اين خبر را به گوش سليمان رسانيد. سپس حضرت سليمان دستور داد: هنگام رفتن سنگ ببرند و وقت بازگشت ، گل بياورند. پس از چندى كه گذشت ، باز ابليس را ديدند. او پرسيد: حال شما چگونه است ؟
گفتند: بسيار در زحمت هستيم و از خستگى ديگر رمق نداريم . گفت : مگر نه اين است كه شما روز كار مى كنيد و شب را مى خوابيد!؟ گفتند: چرا. ابليس گفت : پس شما هنوز در راحتى هستيد! اين خبر را نيز باد به حضرت سليمان رسانيد. دستور داد، هم روز كار كنند و هم شب و تا حضرت سليمان زنده بود وضع به همين نحو بود.(506)
نوشته شده توسط : : سید هادی : : در 15:5 | | لینک به این مطلب
شنبه دهم شهریور 1386
:. شيطان و جرجيس .:
آن ملعون گفت : اگر مرا مخير كنند بين تمام آن چه را كه آفتاب بر آن مى تابد، و ظلمت شب آن را فرا مى گيرد، و بين هلاك كردن و گمراه كردن ايشان ، گر چه يك نفر را در يك چشم به هم زدن باشد، من يك چشم به هم زدن و گمراه كردن ايشان را بر جميع آن لذت ها بر مى گزينم .
گمراه كردن يك نفر از بنى آدم نزد من محبوب تر است از لذت همه دنيا و آن چه در آن است .
از اين رو، آن ملعون در كشاندن مردم و به فساد، و مانع شدن از كار خير و صلاح بسيار شتاب دارد. در حديثى آمده : حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمودند: العجله من الشيطان ((عجله كردن در كارها از شيطان است )).(502) مگر در چند كار كه خوى پيامبران است .(503)
نوشته شده توسط : : سید هادی : : در 13:14 | | لینک به این مطلب
دوشنبه پنجم شهریور 1386
:. شيطان و اسماعيل (ع) .:
فرمود: پدر من ابراهيم خليل الرحمان است و به ميهمانى دوست مى رويم . پدرم دوستى دارد كه وى ما را دعوت نموده و ما رهسپار آن جا هستيم .
شيطان گفت : پدرت حقيقت را به تو نگفته ، دوست كجا است ، دعوتى در كار نيست ! اى اسماعيل ! پدرت قصد كشتن تو را دارد، او مى خواهد گلوى نازكت را پاره كند سرت را ببرد؟!
گفت : پدرم علاقه زيادى به من دارد، مرا دوست مى دارد و پدرى است مهربان ، مگر مى شود پدرى دل سوز و مهربان فرزند خود را بدون گناه بكشد؟!
وى گفت : مگر نديدى كارد و طناب برداشته ؟ مى گويد: خدا در خواب از او خواسته تا تو را قربانى كند.
اسماعيل گفت : اگر خدا گفته بايد بكشد، و اطاعت نمايد، اگر خدا دستور داده فرمان ، فرمان او است . يك بار سر بريدن سهل و آسان است . اى كاش ! مرا هزار مرتبه در راه دوست سر مى بريدند، باز زنده مى شدم و كشته راه دوست مى شدم .
اسماعيل نيز با او همان كرد كه پدرش كرده بود. اين رفتار عاشقانه حضرت ابراهيم و فرمان بردن از خدا و سنگ زدن به شيطان الگويى شد تا ديگر دين داران ، تا دنيا باقى است به پيروى از حضرتش در مكه شريف و منا، راه و آيينش را بزرگ داشته و به دستور خداوند گردن نهند.
| چون خليل الله فكند آن را شهاب |
| سوى اسماعيل آمد با شتاب |
| دام ابليس و حيل را ساز كرد |
| مكر و كيد و وسوسه آغاز كرد |
| زد به سنگ آن را پس اسماعيل راد |
| سنت رمى جماز از اين نهاد |
| مى كنم يعنى ز خود دور اهرمن |
| هم چو اسماعيل آن شاه زمن (501) |
نوشته شده توسط : : سید هادی : : در 10:25 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه یکم شهریور 1386
:. شيطان و ابراهيم عليه السلام .:
گفت : او را به كجا مى برى ؟ به منا مى برم تا قربانى كنم . شيطان با تعجب گفت : قربانى براى چه ؟! گناه او چيست ؟ يك عمر آرزوى فرزند داشتى تا خداوند در سن پيرى فرزندى چنين زيبا و خوش اندام به تو عنايت كرد. اينكه كه او به حد رشد و كمال رسيده و چشم تو به او روشن شده مى خواهى او را بكشى ، آيا دلت راضى مى شود او را به دست خود سر ببرى و خونش را بر زمين بريزى ؟
حضرت ابراهيم فرمود: خداوند در خواب به من وحى فرمود: او را ذبح كنم ، اين دستور او است و من هم فرمان او را مى برم .
گفت :اى ابراهيم ! خواب اثر ندارد، نبايد به آن اعتنا نمود. اين خواب ، خواب شيطانى بوده ، بى جهت فرزند خود را نكش ، اگر چنين كنى در ميان مردم رواج پيدا مى كند و همه تا روز قيامت فرزندان خود را مى كشند.
| چون ز هاجر گشت نوميد آن پليد |
| سوى ابراهيم از غفلت دويد |
| آمد و گفت : اى خليل مؤتمن |
| يك نصيحت بشنو از من بى سخن |
| يا خليل الله ! نصيحت گوش كن |
| ترك اين سوداى عالم جوش كن |
| كى توان از حكم خوابى بى اثر |
| سر بريدن از تن زيبا پسر |
| چون كه اين فرمان ترا آمد به خواب |
| از پى خوابى مكن چندين شتاب |
| شايد اين خواب تو شيطانى بود |
| عاقبت سودش پشيمانى بود |
اى ملعون ! اين را بدان كه دست پليد تو به دامن پاك انبيا نمى رسد، مكر تو دام اوليا نمى شود. آنان تو را شناخته و به سخنت گوش نمى دهند، سخنانت هر چند جذاب و دل فريب و ناصحانه باشد در آنان اثر نمى كند.
ابراهيم عليه السلام او را دور كرد، و هفت سنگ به آن پليد زد و او پنهان شد.
| گفت : اى ابتر! برو شيطان تويى |
| غول هر ره ، دزد هر دكان تويى |
| دست نبود ديو را بر انبياء |
| مكر شيطان نيست دام اولياء |
| خواب ايشان خواب رحمانى بود |
| اشحه اى ز الهام ربانى بود(500) |
نوشته شده توسط : : سید هادی : : در 16:34 | | لینک به این مطلب

